پیشدادیان
پیشدادیان (به اوستایی: ت.ت. '𐬞𐬀𐬭𐬀𐬛𐬁𐬙𐬀 پَرَداتَ'؛ از سال ۰ تا ۲۴۳۲ پس از کیومرث) نخستین دودمان پادشاهی ایران در اوستا، شاهنامه و اسطورهشناسی ایرانی پیش از کیانیان هستند.
پادشاهی پیشدادی بهدست کیومرث بنیاننهاده شد، پادشاهان پیشدادی نُه تن بودند و نامورترین آنها، جمشید، ضحاک و فریدون هستند و با مرگ زَوْ این پادشاهی ۲۴۳۲ ساله سرنگون میشود و جایش را به پادشاهی کیانی میدهد. پایتختهای پیشدادیان شهرهای بلخ، آمل و تمیشه گزارش شده است. پادشاهی پیشدادی به دو بخش اساطیری (از آغاز پادشاهی کیومرث تا پایان پادشاهی فریدون) و پهلوانی (از خیزش کاوهٔ آهنگر) بخشبندی میشود.
کیومرث که این پادشاهی را بنیاد گذاشت، در شاهنامه نخستین پادشاه و در نوشتههای اوستایی نخستین کسی بوده است که از فرمان اهورامزدا پیروی کرده و اهورامزدا همهٔ تباران آریایی را از او آفریده است. ولی برخی از تاریخنگاران که از نوشتههای پهلوی بهره بردهاند، کیومرث را نخستین انسان و هوشنگ را نخستین پادشاه میدانند. در اساطیر ایران از کیومرث (گَیومَرَتَنْ، بهمعنای نخستین انسان) بهعنوان نخستین انسان یاد شده، و کمتر بر پادشاهی او تکیه میشود. ولی در شاهنامه او نیز جزو پادشاهی پیشدادی بهحساب میآید. در نوشتههای پهلوی، هوشنگ لقب پیشداد است؛ و چنین گمان میرود که او را نخستین پادشاهی میدانستهاند که بر هفت کشور فرمان رانده است. پایان پیشدادیان با پادشاهی زَوْ است و سپس پادشاهی کیانی آغاز میشود.
نامشناسی
پیشداد (به اوستایی: ت.ت. 'پَرَداتَ') بهمعنای نخستین قانونگذار مقدم است. پیش به معنای مقدم و داد به معنای قانونگذاری است؛ از اینرو «پیشداد» یعنی «نخستین کسی که قانون آورده است». این نام طبعاً نام یک خاندان نبود، بلکه نامی است که بعدها بر این گروه نهادهاند؛ زیرا این گروه را از نظر قانونگذاری مقدم بر دیگران شمردهاند. پیشدادیان بیشتر از اینکه در تاریخ اساطیری قابل درک باشند، در تاریخنگاری اندیشه اهمیت دارند.
همچنین پیشداد در اوستا لقب هوشنگ است.
منبعشناسی
ذکر پیشدادیان در کتابهای پهلوی مانند بندهشن، دینکرد، مینوی خرد، شهرستانهای ایرانشهر و… و همچنین اوستا (کتاب مقدس زرتشتیان) آمده است. شناختهشدهترین منبع از تاریخ پیشدادیان شاهنامهٔ فردوسی است. همچنین در کتابهای اسلامی مانند: آثار الباقیه، فارسنامه، تاریخ بلعمی، تاریخ پیامبران و شاهان، تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، تاریخ طبری، تاریخ مسعودی، طبقات ناصری و… از پیشدادیان گفتهشده است.
در پژوهشهای ایرانشناسی، پیشدادیان نه بهعنوان یک دودمان تاریخی، بلکه بهعنوان بخشی از سنتهای اسطورهای ایران باستان بررسی میشوند. پژوهشگران بر این باورند که روایتهای مربوط به این دودمان بازتابدهندهٔ مفاهیم بنیادینی چون آفرینش انسان، استقرار نظم کیهانی، پیدایش تمدن و نبرد نمادین میان نیروهای خیر و شر است. این روایتها طی سدهها از طریق سنتهای اوستایی و متون پهلوی انتقال یافته و در نهایت در قالب ادبی منسجمی مانند شاهنامهٔ فردوسی صورتبندی شدهاند. از این منظر، پیشدادیان نقشی مهم در شکلگیری حافظهٔ فرهنگی و جهانبینی اسطورهای ایرانیان ایفا میکنند.
در شاهنامه
بخش اسطورهای
کیومرث که این دودمان را بنیاد گذاشت، در شاهنامه نخستین فرمانروا و در نوشتههای اوستایی نخستین کسی بوده است که از فرمان خداوند پیروی کرده و پادشاهیش سی سال بهطول انجامید. ولی برخی از تاریخنگاران که از نوشتههای پهلوی بهره بردهاند، کیومرث را نخستین انسان و هوشنگ را نخستین فرمانروا میدانند.همچین او پوشیدن لباس را از پوست پلنگان و حیوانات به مردم آموخت.
سر بخت و تختش بر آمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
از او اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بُد و نو خورش
کیومرث پسری بهنام سیامک داشت که در جنگ با دیوان کشته شد. سپس هوشنگ (پسر سیامک) کین خون پدرش را از دیوان ستاند و پس از مرگ کیومرث، پادشاه هفت کشور شد. او چهل سال فرمانروایی کرد و آهن و آتش را کشف کرد و جشن سده را بنیاد گذاشت. پس از او، تهمورث بر تخت نشست و در برانداختن دیوان رنج بسیار برد و برخی از چهارپایان را رام کرد و آیینهای نیکو را پدیدآورد.
پس از تهمورث، فرزندش جمشید پادشاه شد و به ساختن ابزار رزم و خود و زره و آب کردن آهن پرداخت. او گوهرها را از سنگها بیرون آورد و بویهای خوش پدیدآورد و به مردم کشتیرانی و رشتن و بافتن و دوختن جامه را آموخت. مردم در روزگار او به چهار گروه آتشبانها، جنگجویان، کشاورزان و دستورزان دستهبندی میشدند. او تختی ساخت و در روز هرمزد (اولین روز هر ماه در ادبیات زرتشتیان) از ماه فروردین بر آن تخت نشست و مردم آن روز را نوروز خواندند. او با این نیکیها و پرستش یزدان و درستی سیصد سال فرمانروایی کرد. ولی پس از چندی خودبین شد و خود را خدای جهان دانست و فرّه ایزدی از او دور شد.
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم
چنان است گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من است
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
سرانجام، سپاهی از ایران به سوی تازیان رفت و ضحاک را به پادشاهی ایران و هفت کشور برگزید و او به ایران آمد و از ایرانیان و اعراب سپاهی گردآورد و بر جمشید تاخت و جمشید گریخت و صد سال پنهان شد. ولی او روزی در کنار دریای چین پدیدار شد و ضحاک او را به دو نیم کرد و دخترانش ارنواز و شهرناز را به زنی گرفت.
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
ضحاک هزار سال فرمانروایی کرد. از آنجا که ضحاک با وسوسههای اهرمن پیشتر به جای پدر نشسته بود و پدر خویش مرداس را کشته بود، بار دیگر ابلیس با چهرهٔ جوانی راستگو و خردمند به پیشگاه ضحاک آمد و گفت: «من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و خوراکهای شاهانه است.» لذا ضحاک وی را به سفرهآرایی و پخت خوراک گمارد. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده میکرد و ضحاک خشنود میشد. اهریمن پلید هر روز به شکوه سفرههایش میافزود تا اینکه روزی ضحاک شکمپرور از اهریمن بسیار شادمان شد. پس به او گفت: «هرچه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت: «شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازهدهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد. از جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه رویید. مارها را از بن بریدند، ولی به جای آنها بیدرنگ دو مار دیگر رویید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هرچه کوشیدند سودمند نیفتاد.
زمانیکه همه پزشکان درماندند، اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آن است که هر روز دو تن را بکُشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، میخواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد. در روزگار ضحاک آیین فرزانگان پنهان و کام دیوان آشکار شد و هر روز مغز دو مرد جوان را برای خورش به مارهای روی شانههای ضحاک میدادند. اما دو تن به نامهای ارمایل و گرمایل هر روز جان یکی از جوانها را رهایی میبخشیدند. وقتی که چهل سال از پادشاهی ضحاک مانده بود، در شبی سه نفر را که فر کیانی داشتند، در خواب دید. خوابگزاران او را از پیدایش فریدون آگاه کردند و هنگامی که او در جستجوی فریدون بود، کاوهٔ آهنگر بر او به پا خاست و فریدون را به پادشاهی برگزید.
کاوه او را به جنگ با ضحاک برانگیخت و فریدون هم پس از نبرد و شکست ضحاک او را در کوه دماوند در غاری آویخت. فردوسی بارها ضحاک را اژدها خطاب کرده است:
فریدون از نژاد جمشید و فرزند آبتین و فرانک بود. او گسترهٔ فرمانروایی خود را به سه پاره کرد و هر پاره را به یکی از پسران خود سپرد. او پادشاهی ایران به ایرج، توران به تور و روم را به سلم داد. تور و سلم، ایرج را کشتند و فریدون بهدست منوچهر به کینخواهی پسرش ایرج بهپا خاست. منوچهر نیز که نوادهٔ فریدون و پسر پشنگ بود، تور و سلم را بهیاری پهلوانانی مانند نریمان و قارن کشت. پس از آن منوچهر نزد فریدون آمد و فریدون او را به پادشاهی برگزید و خود درگذشت.
بخش پهلوانی
از سام نریمان پسری پدید آمد که به نشان موهای سپیدش او را زال نامیدند، ولی سام او را نپذیرفت و او را در کوه البرز نهاد و سیمرغ او را یافت و پروراند. پس از چندی سام در خوابی پهلوانی را دید که از وجود زال در البرز کوه مژده میداد و این خواب دو بار تکرار شد؛ بنابراین سام به البرز رفت و سیمرغ، زال را به او داد. زال از جانب سام پادشاه سیستان شد و شیفتهٔ رودابه دختر مهراب کابلی شد؛ ولی چون مهراب از نژاد ضحاک بود، زال به زناشویی با او تن نمیداد تا این که موبدان به زال و منوچهر مژده دادند که از رودابه پهلوانی زاده خواهد شد؛ بنابراین زال، رودابه را به زنی گرفت و از این پیوند رستم زاده شد. زایش رستم با رنج بسیاری همراه بود و سیمرغ دستور میدهد که پهلوی رودابه را شکافته و رستم را از شکم او بیرون بیاورند. رستم دو برادر به نامهای شغاد و زواره داشت. از رستم پنج فرزند به نامهای فرامرز، سهراب، جهانگیر، بانو گشسپ و زر بانو پدید آمد. سهراب بهدست رستم کشتهشد، ولی از او فرزندی به نام برزو و از برزو فرزندی به نام شهریار بهجای ماند. جهانگیر نیز مانند رستم جنگی با ایرانیان و پدر خود رستم و برادر خود فرامرز کرد که در پایان شناخته شد و از مرگ گریخت، ولی در پایان دیوی او را از کوه پرتاب کرد و کشت.
پس از منوچهر، فرزندش نوذر بر تخت نشست و چون از راه پدر سرپیچی کرد، لشکریانش بر او شوریدند، ولی سام دوباره او را به راه آورد. پشنگ (پادشاه وقت توران) دو فرزند خود افراسیاب و اغریرث را با بزرگان توران زمین و سپاهی بزرگ به نبرد با نوذر فرستاد. افراسیاب پس از سه جنگ نوذر را اسیر کرد و کشت و زال به جنگ افراسیاب رفت و زَوْ را پادشاه کرد. زَوْ بهیاری پهلوانان ایران با افراسیاب جنگهای بسیاری کرد و چون خشکسالی و کمبود جهانیان را آزرده کردهبود، زو و افراسیاب به آشتی تن دادند و آمودریا مرز ایران و توران شد. سرانجام، زَوْ پس از پنج سال پادشاهی در هشتاد و شش سالگی درگذشت.
پس از زَوْ، گرشاسپ بر تخت نشست و نه سال پادشاهی کرد و در بازپسین سال پادشاهی او، افراسیاب به فرمان پشنگ به ایران روی آورد و گرشاسپ درگذشت و روزگار آزار و ستیز ایرانیان به دستِ تورانیان فرارسید تا زال، رستم را به جستجوی کیقباد به البرزکوه فرستاد.
جلال خالقی مطلق ابیات مربوط به پادشاهی گرشاسپ را الحاقی و غیر اصیل میداند، و این ابیات را در نسخهٔ تصحیحی خود ندارد؛ زیرا که این ابیات در نسخههای فلورانس (۶۱۴ هجری) و استانبول (۷۳۱ هجری) نیست و در ترجمهٔ عربی بنداری هم نیامده است. و همچنین با توجه به اشعار شاهنامه پس از درگذشت زَوْطهماسپ، ایران بیشاه میماند و ایرانیان به زال پناه میبرند و از زابل، زال و رستم و سپاه ایران برای مقابله با افراسیاب میشتابند.
پایتخت پیشدادیان
فردوسی در شاهنامه مقر و مسکن پادشاهان پیشدادی را تا زمان فریدون مشخص نمیکند. بلخ، کوس و تمیشه بهعنوان پایتختهای پیشدادیان در نظر گرفته میشود، اما بلخ مشهورترین گزینه است. فریدون جنیدی ادیب و فرهنگشناس، بنابر ابیات شاهنامه، نخستین پایتخت پیشدادیان و پایتخت فریدون را در شهر باستانی «کوس» در تبرستان دانسته است.
بنابر پژوهشهای وی، کوس یکی از شهرهای باستانی ایران در تبرستان بوده که موقعیت جغرافیایی آن در آمل استان مازندران امروزی قرار داشته است و تا شهر تمیشه که نیز از شهرهای تبرستان بود امتداد داشت که پس از یورشهای پیاپی اعراب، مغولان و تیموریان ویران شد و از شهر کوس نیز پس از ویرانی دو روستای کوچک در شهرستان نور مازندران امروزی به نامهای کوسه زر و کوسه مله بر جای مانده است. از گفتار فردوسی پیدا است که جایگاه کوس را در زمان فردوسی نمیدانستهاند، ولی پیش از اسلام بر ایرانیان روشن بوده است. چنانچه رفتن خسرو انوشیروان به گرگان در شاهنامه آمده است:
بدینسان شهر باستانی کوس در تبرستان نخستین جایگاه فرمانروایی در ایران بوده است. فریدون جنیدی پایتخت منوچهر را هم در آمل تبرستان دانسته و چنین میافزاید: پس از فریدون نیز به هنگام فرمانروایی منوچهر (نژاد مانوش) باشندگان کوهستانهای پیرامون دماوند پایتخت، اندکی از جایگاه خویش که در زمان فریدون در کوس واقع بود بهسوی خراسان بهپیش میرود و در شهر آمل پای میگیرد. آنجا که سام نریمان برای نبرد با مهراب کابل خدای بسوی نیمروزان، سپه میراند، فرزندش زال بهپذیره او میرود و در میان سخنان میگوید:
و سام در نامه ای که به منوچهر مینویسد، از این داستان چنین یاد میکند:
و این گفتار چنان مینماید که بدان هنگام آمل پایتخت ایران بوده است.
بنای تمیشه را به فریدون پیشدادی نسبت دادهاند. فردوسی تمیشه را تختگاه دوم فریدون پیشدادی خوانده است. ابن اسفندیار به نقل از شاهنامه آورده است: «فریدون پس از پیروزی بر ضحاک تمیشه را پایتخت کرد.» ظهیرالدین مرعشی نیز گفته است:
«چون آفریدون پیر شد، مقام خود در تمیشه بساخت و این تمیشه … اکنون خرابه است و تمیشه کوتی میخوانند و هنوز اطلال و دمن آن در موضعی که بانصران میخوانند، ظاهر است.»
واژه «کوت» در زبان مازنی منطقه به معنی انباشته، انباشته شده یا روی هم قرار گرفته میباشد. منظور ظهیرالدین مرعشی از «تمیشه کوتی» بنظر میرسد که خرابههای انباشته شده شهر بوده است. پژوهشگران در ارتباط با نام «بانصران» (یا بانسرا یا بانوسرا) که امروزه منطقهای مشتمل بر زمینهای مسطح و کشاورزی است، معتقدند که این واژه شکل محلی واژه «بانوسرای» است که احتمالاً باید نام یکی از کاخهایی باشد که اسپهبد خورشید برای یکی از زنان خود ساخته بود. ابن اسفندیار آورده است: «گرشاسف ایرانی در حملهای به سرزمینهای شرقی، فغفور چین را با هشتاد پادشاه دیگر توسط نریمان به تمیشه نزد فریدون فرستاده بود».
در مجمل التواریخ و القصص نیز دربارهٔ پایتخت فریدون آمده است: «پس به گرگان ببود، اول به زمین بابل بنشست، پس دارالملک (پایتخت) به تمیشه بساخت و تبرستان». ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان، زادگاه فریدون را روستای ورکه لاریجان تبرستان معرفی میکند.
فهرست پادشاهان پیشدادی
این فهرست بر پایهٔ شاهنامهٔ خالقی مطلق فراهم شده است:
فرمانروایان
- ۱
کیومرث✦
نخستین پادشاه و بنیانگذار سیستم پادشاهی جهان و همچنین سلسله پیشدادی در ایران است. زمان پیدایش این سلسله در حدود ۶۰۰۰ هزار سال پیش میباشد. آثار باقی مانده در مسجد سلیمان و متون زرتشتی حکایت از این امر دارد. نام وی در اوستا گیومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتیان او را نخستین انسان میدانند.
بر اساس اساطیر ایرانی پس از مرگ وی و از جسم مرده او دو موجود نر و ماده بنام مشیه و مشیانی روییدند. این جفت ابتدا بصورت گیاه بوده و به مرور تبدیل به انسان شدند که نخستین پدر و مادر انسان بودند.
از دیدگاه فردوسی کیومرث نخستین شاه، نخستین کسی است که تاج بر سر مینهد، خوراک و پوشاک نو میکند، جانوران از او فرمان میبرند و در جنگها شرکت میکنند. مسکن او کوهستان است و پلنگینه میپوشد. دیوان بر این بهروزی رشک میبرند. در نبرد نخست سیامک پسر کیومرث به دست دیو کشته میشود. کیومرث تشنه انتقام، از پس یک سال سوگواری، نوه هوشمندش (هوشنگ) را به جنگ دیو سیاه میفرستد. نوه دیو را میکشد. آرزوی کیومرث برآورده میشود. میمیرد و نخستین داستان شاهنامه با پیروزی نیکی پایان میپذیرد.
- ۲
هوشنگ✦
هوشنگ شایستهترین نواده مشیه بود و پادشاه جهان شد. او پس از گذشتن از کوه البرز وارد مازندران شد و دیوهای مازندران را شکست داده و به اطاعت خود درآورد.
کشف آتش و برگزاری جشن سده بوسیله هوشنگ انجام شده است. بصورتیکه در داستانهای اساطیری آمده است: روزی هوشنگ با همراهانش به شکار رفته بود که ماری سیاه رنگ از دور پیدا میشود. وی سنگی برگرفت و بسویش پرتاب کرد. اگرچه مار فرار کرد ولی سنگ کوچک به سنگ آتش زنه در کوه برخورد کرد و از این برخورد آتشی برخاست. پس هوشنگ از اسب پایین آمد و خدای جهان را بخاطر آن نعمت و فروغ ایزدی سپاس گفت.
ساخت خانه، آهنگری، درودگری، بافندگی، ساخت ابریشم و عسل از جمله آموزههای هوشنگ بر اساس نوروزنامه خیام میباشد.
- ۳
تهمورث✦
پس از هوشنگ، تهمورت برادر یا پسر او شاه شد. این دو نخستین مومنان بودند و دین یزدانی و ستایش آذر را در جهان رواج دادند و با مقرر کردن نمازهای روزانه راه و روش خداپرستی را به مردم آموختند.
تهمورث در آغاز پادشاهی آرمانش را به مردم، شستن حهان از بدیها، کوتاه کردن دست دیوها از همه جا و آشکار کردن چیزهای سودمند عنوان میکند. چیدن پشم بز و رشتن آن از آموزههای وی بوده است.
در شاهنامه از تهمورث با صفت دیوبند یاد شده است که این عنوان یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوگران است.
- ۴
جمشید✦
جمشید از تبار هوشنگ بود و پس از تهمورث فرمانروای زمین شد. در زمان او مردم از همه نعمتهای مادی برخوردار بودند و وی علوم بسیاری را به مردم آموخت و برای آنها حکمت آورد. پیری و بیماری از بین رفته بود و زمینها حاصلخیز گشته بودند.
جشن نوروز را جمشید بنیان گذاشت و جام جهان نما (جام جم) منسوب به اوست. جمشید هزار سال حکومت کرد و پس از آن دچار غرور شد که این غرور فره ایزدی را از وی گرفت و او مغلوب اژدهاک تازی شد.
نرم کردن آهن و ساخت ابزار جنگ، پوشش مردمان، تقسیم مردمان به چهار گروه موبدان، جنگاوران، برزگران و کارگران، ساختمان سازی و خشت زنی، برآوردن گوهر و سیم و زر از سنگ، ساخت عطر و گلاب و مشک و عود و عنبر، ساختن کشتی و دریانوردی و بسیاری کارهای دیگر را به جمشید نسبت داده اند.
- ۵
اژدهاک (ضحاک ماردوش)✦
زمانیکه جمشید پس از هزار سال سلطنت دچار غرور شد و خود را خدا نامید، اهورامزدا فره ایزدی خود را از او ستاند و جمشید بسیار ضعیف شد. در همان زمان یکی از دشمنان ایران زمین بنام تازیان به سرگروهی اژدهاک (ضحاک) به ایران حمله کرد و با شکست جمشید پادشاه ایران شد.
دوران حکومت ضحاک یکی از تلخترین دوران اساطیری شناخته میشود و شاید در میان اساطیر باستانی تنها دشمنی که پس از شکت به اسارت درآمده و به زنجیر کشیده شد او بوده است. ظلم ضحاک با کشتن روزی دو جوان ایرانی برای تهیه غذای مارهای روییده بر شانه خود به بالاترین حد خود رسیده بود که با قیام مردم به سرکردگی کاوه آهنگر و فریدون، دوران هزارساله حکومت تو از بین رفت.
- ۶
فریدون✦
در زمان ضحاک ماردوش، با قیام کاوه آهنگر و شورش مردم ایران بر علیه ضحاک فریدون که از نژاد تهمورث بود، بعنوان رهبر مردم انتخاب شد و پس از شکست ضحاک وی را در بند کشید و در کوه البرز به بند کشید. سپس وی به پادشاهی ایران زمین برگزیده شد.
فریدونسراسر گیتی را زیر نگین داشت و مدتها بر جهان فرمانروایی نمود و پادشاهی بسیار دادپر بود. او در پیر سالیش جهان را بین سه پسر خور یعنی ایرج، سلم و تور تقسیم نمود. بدین صورت که ایران به ایرج، توران را به تور و غرب را به سلم داد و خود به پرستش یزدان مشعول شد.
- ۷
ایرج✦
ایرَج بر پایه گزارشهای ایرانی کوچک ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش سلم و تور بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک میبردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی میگذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آنها را به خون خواهی نیایش ایرج، میکشد.
- ۸
منوچهر✦
- ۹
نوذر✦
- ۱۰
زاو (زاب)✦
- ۱۱
گرشاسب✦